پایگاه فرهنگی ،مذهبی شهدای دلفان

وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ

پایگاه فرهنگی ،مذهبی شهدای دلفان

وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ

پایگاه فرهنگی ،مذهبی شهدای دلفان

باید یاد حقیقت و خاطره‌ی شهادت را در مقابل طوفان تبلیغات دشمن، زنده نگه داشت.(امام خامنه ای)

  • آلبوم تصاویر شهید علی اصغر فیضی مرادآبادی
  • تصاویر رزمندگان و شهدای هشت سال دفاع مقدس شهرستان دلفان
  • تصاویرانقلابیون دلفانی سال 57
  • دائم الوضوء
  • سی ام آبان ماه سالروز شهادت شهید محمد مرادی گرامیباد
آخرین نظرات

آرزوی شهادت

جمعه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۴۲ ب.ظ


زمانی که برای عملیات ( شاخ شمیران عراق ) آماده می شدیم (1367 ) ، به فرمانده محترم گردان حضرت حمزه سید الشهداءگفتیم که‹‹ ما جانشین گروهان نداریم و شما کسی را معرّفی نمائید و ایشان نیز گفتند که ‹‹ فرد زبده ای را سراغ دارم که وی را به شما معرّفی خواهم نمود و سپس ‹‹ آقای عزیز قاسم پور ›› را معرّفی کردند . بعد از چند روزی از منطقة سد بوکان به منطقة شیخ صالح کرمانشاه رفته و یک روز در آنجا ماندیم و بعد اعلام کردند که فرماندهان گروهان جمع شوند و به منطقه بروند و از نزدیک وضعیّت دشمن را ببینند ، ما نیز رفتیم و دشمن شناسایی کردیم و برگشتیم و داخل چادرها آمدیم و ایشان (خطاب به ما ) گفتند: ‹‹ شما که آنجا رفتید، فوری از وضعیت دشمن صحبت نموده و ما را توجیح نمائید.››ضمن صحبت هایی که دربارة عملیات با هم داشتیم ایشان را از وضعیّت دشمن مطلع کرده و سپس از چادر ها بیرون آمدیم و گفتند: ‹‹ خیلی خوب ، مگر همین شاخ شمیران نیست ؟ ›› بنده گفتم بله همین است سپس فرمودند: ‹‹ آی شاخ شمیران !خوشا به احوال کسی که رفت توی ارتفاعات بلندت و اذان صبح را با صدای بلند سرداد و بعد ازآن نماز بخواند و سپس شهید شود ! ›› چند روز بعد عملیات بیت المقدس چهار در منطقة مزبور شروع و ما قلّه را فتح کرده و به ارتفاعات آن رسیدیم و عزیز بر بلندای آن اذان صبح را گفتند . عدّه ای ازبچه ها تک تک نماز خواندند و عده ای نیز رو به دشمن مشغول نگهبانی بودند ، در این هنگام یکی از بچّه ها مجروح شد و بنده هم که دستم آغشته به خون بود ، آنرا با خاک تمیز کرده و با خاک تیمّم گرفته و شروع به نماز خواندن کردم ‹‹ آقای قاسم پور آمدند›› و گفتند: ‹‹ می خواهم با آر بی جی یازده شلیک کنم ›› بعد از اینکه سلام نماز را گفتم یکی از بچه ها آمد و گفت ‹‹ عزیز ›› شهید شده است و 000 و اینجا بود که عمیقاً دریافتم چگونه آرزویش به حقیقت پیوست
راوی : علی حسن کرمعلی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی